
علامه محمد حسین حسینی طهرانی می فرمودند: آسید احمد آقای کربلایی، آن عالم بزرگوار ماجرایی برای من و آقا سید هاشم حداد، آن عارف عظیم الشان تعریف کردند.
فرمودند: یک مرتبه وقتی برای زیارت ابی عبدالله آمدم، ناگهان دیدم حضرت در کنار قبر شریف خودشان ایستادند و لبخندی بر لب دارند! دیدم نگاه آقا به سمت من نیست و به کس دیگری نگاه می کنند. نگاه کردم، دیدم جوانی در گوشه ای ایستاده ، دست به سینه گذاشته و احترام می کند و می خندد و کأنّ او هم دارد آقا را می بیند. متعجب شدم! اما با خود گفتم بهتر است که فعلا این حال را از او نگیرم. اندکی بعد یکباره آقا ناپدید شدند و آن جوان به عبادت مشغول شد.
به سراغ او رفتم، گفتم: تو جوان هستی! در این عالم جوانی چه کرده ای که به این مقام رسیدی؟! ما سالهاست که به دیدار ابی عبدالله علیه السلام می آییم، حتی یکبار هم حضرت برای ما اینگونه ظاهر نشدند. به او گفتم شاید من مامور بیان کردن آن باشم چون به جز من کس دیگری ندید.

گویی خود جوان به مقام ایشان که اهل معنا و سید عظیم شانی هستند پی برد. به ایشان گفت: من کار خیلی مهمی نکردم، پدر و مادرم پیر بودند، شب های جمعه، آنها را از بیرون کربلا به زیارت می آوردم. منتها هیچکدام نمی توانستند راه بروند و من مجبور بودم اینها را در سبد بگذارم و بیاورم. بنابراین تصمیم گرفتم یک شب جمعه پدرم را و شب جمعه بعد مادرم را با خود بیاورم.
یک شب جمعه که نوبت پدرم بود، باران شدیدی می آمد و راه ها هم گل آلود شده بود، مادرم در آن وضع اصرار می کردم که من را هم ببر. گفتم: مادر می بینی که بارندگی است. گفت: من احساس می کنم دیگر نمی توانم در این دنیا باشم، می خواهم برای آخرین بار به زیارت مولایم بروم.
مادر را بر دوش خود گرفتم و پدر را در سبد گذاشتم و به راه افتادم. آن قدر به من فشار آمد که استخوان هایم درد گرفته بود. در راه لباسم را درآوردم و بر سر مادرم انداختم که در آن بارندگی اذیت نشود.
وقتی وارد حرم شدم. دیدم وجود مقدس ابی عبدالله علیه السلام در ضریح ایستادند و تا من را دیدند تبسم کردند. حالا از آن به بعد هر شب جمعه که به زیارت می آیم، حضرت به استقبالم می آیند!

